مرغ ماهيخواري در کنار برکه اي نشسته بود و
به ماهيهاي ريز و درشتي که در آب شنا مي کردند ، نگاه مي کرد . ماهيخوار ماهيها را
مي ديد و حسرت مي خورد . چرا که ديگر آنقدر پير و ناتوان شده بود که نمي توانست
حتي کوچکترين ماهي را هم بگيرد و بخورد . پشت چشمهاي آرام او ، دنيايي از غم و
حسرت بود ، چرا که اگر روزگار به همين صورت پيش مي رفت ، از گرسنگي هلاک مي شد .
همانطور که به آب خيره شده بود ، با خود فکر کرد حيله اي به کار ببرد تا بتواند به
اين وسيله شکمش را سير کند . پس لب برکه ، کنار خانه خرچنگ نشست و آه و ناله کرد .
خرچنگ از او پرسيد : ” چرا اينقدر گرفته و ناراحتي ؟ ” مرغ ماهيخوار به خرچنگ گفت
: ” اين دنيا که جاي شادي و خنده براي من نمي گذارد . مدتهاست که کنار اين برکه
زندگي مي کنم . امروز دو ماهيگير از اينجا مي گذشتند . وقتي که چشمه پر از ماهي را
ديدند ، قرار گذاشتند دو سه روز ديگر ، پس از آنکه ماهيهاي درياچه ديگري را گرفتند
، به اينجا بيايند و همه ماهيها را بگيرند . ”
خرچنگ اين خبر را به ماهيها رساند و آنها که وحشت زده بودند ، دور او جمع شدند .
يکي از ماهيها گفت : ” حالا چطور از اين برکه بيرون برويم ، ما که خودمان نمي
توانيم اين کار را بکنيم . تنها کسي که مي تواند به ما کمک کند ، مرغ ماهيخوار است
، بايد به سراغ او برويم . ماهيها با خرچنگ به کنار ساحل آمدند تا با ماهيخوار
مشورت کنند . ماهيخوار که بيکار و بيحال کنار برکه نشسته بود تا ماهيها را ديد
خوشحال شد ، فهميد که نقشه اش دارد عملي مي شود . ماهيها از او پرسيدند : ” فکر مي
کني ماهيگيرها چند وقت ديگر بر مي گردند ؟ ” ماهيخوار بالهايش را جمع کرد و گفت :
” دقيقا ً نمي دانم ولي آنطور که فهميدم يکي دو روز ديگر بر مي گردند .” ماهيها
گفتند : ” آيا حاضري به ما کمک کني ؟ “
ماهيخوار که منتظر اين پيشنهاد بود ، گفت : ” البته که کمک
مي کنم . درست است که ما با هم دشمنيم ، اما وقت گرفتاري بايد به يکديگر کمک کنيم
. کمي دورتر از اينجا برکه اي را مي شناسم که دست هيچ صيادي به آن نمي رسد ، اما
از آنجايي که پير و ضعيف هستم ، نمي توانم همه شما را يک جا ببرم . اين کار ، يکي
دو روز طول مي کشد . ” ماهيها قبول کردند . مرغ ماهيخوار کارش را شروع کرد و هر
روز دو نوبت ، هر بار هم چند ماهي را با خود مي برد . ماهيخوار حيله گر چند روز
اين کار را ادامه داد و شکم خود را از ماهي پر کرد . بعد از چند روز خرچنگ به
ماهيخوار گفت : ” خيلي دوست دارم درياچه جديد را ببينم و از سلامتي و شادابي
ماهيان براي دوستانشان خبر بياورم .” ماهيخوار با خود گفت : ” حالا که خرچنگ نگران
حال ماهيهاست ، ممکن است موجب شود که ماهيهاي ديگر به من شک کنند . بهتر است او را
هم به دوستانش ملحق کنم تا از شر اين موجود مزاحم خلاص شوم . ” بنابراين به خرچنگ
گفت : ” فکر بسيار خوبي است . همين الان برويم . بيا روي پشت من بنشين تا به آنجا
برويم . يک ساعت بيشتر طول نمي کشد ، زود بر مي گرديم . ” خرچنگ پذيرفت . بر پشت
او نشست و در آسمان پرواز کردند . ماهيخوار قصد داشت خرچنگ را از آنجا دور کند و
او را در جاي پرت و دور افتاده اي رها کند . اما خرچنگ با هوش که استخوان ماهيها
را در پايين تپه ديد ، به حقيقت پي برد و فهميد که ماهيخوار به ماهيها را فريب
داده و به جاي اينکه آنان را به جاي امني ببرد ، آن بيچاره ها را خورده است .
خرچنگ فهميد که زندگي خودش هم در خطر است . تصميم گرفت که انتقام ماهيها را از او
بگيرد . خرچنگ خودش را به دور گردن ماهيخوار انداخت و با پنجه هاي استخواني اش
گردن او را فشار داد . مرغ ماهيخوار خفه شد و هر دو روي زمين افتادند . خرچنگ بعد
از اينکه از مرگ ماهيخوار مطمئن شد ، گردن او را رها کرد و با عجله به سوي ماهيها
برگشت تا خبر حيله گري مرغ ماهيخوار را و مردن او را به آنها بدهد . ماهيها به
خاطر از دست دادن دوستان خود ، غمگين شدند . اما ياد گرفتند که حرفهاي دشمن را
باور نکنند و هرگز از او انتظار خيرخواهي نداشته باشند.
منبع:قلمچی